Thursday, 6 Khordad 1400، 04:06 PM
صدای قار قار عجیب کلاغ از وسط حیاط و کنار حوض به گوش های خانم اقا  سنگینی میکند ،  یعنی چخبر شده ؟  

پیرزن گیس سفید و مهربان  اول سر صبح از اتاق و ایوان بزرگ و اصلی خانه ی سنتی و قدیمی بیرون امد ، دمپایی هایش را لنگه به لنگه پا کرده و لنگ لنگان با کمک عصای چوبی اش با کمری خمیده درون حیاط و به دور تا دور حوضچه ی بزرگ وسط حیاط  چرخی زد و چون چشمانش سو نداشت  هر قدم را با عصایش پیشاپیش چک مینمود و مسیرش را خط به خط با عصا مرور میکرد و پیش میرفت ،  او هربار که عصایش به برگ خشکی میخورد  خم میشد به زحمت انرا برداشته و در دامن خود جمع میکرد ، در نهایت بروی اولین چشمه اتاق و ایوان جلوی حیاط نشست و برگها را بروی ایوان دخترک اجاره نشین ریخت و به کنایه گفت ؛ 

   دو جور دختر هیچ وقت بدرد خانه ی شوهر نمیخورن .  یکیش اونایی که  تا لنگ ظهر  بخوابن   و یکیش هم اونایی که خلف وعده کنن و به قول و قراری که داده بودن  عمل نکنن .   مثلا من یکی از این جور دخترای شلخته و هپلی و  یلخی رو میشناسم . الانشم که دارم بهش متلک میگم سرش رو کرده زیر بالش .  این دخترک بدقول و  فراموشکار  به این شرط و شروط یه اتاق ایوان   مفت و مجانی اجاره کرده بود که حیاط خونه رو هر صبح به صبح جارو بزنه ، گلای شمعدانی دورتادور حوضچه رو آب بده ، نون خشخاشی بگیره و بیاره واسه من ،  و غروب قبل صدای الله اکبر  از رادیوی خونه  و یا بانگ
اذان از گلدسته های مسجد محله   برق جلوی درب خونه رو روشن کنه .    این دخترک سربه هوا و  الکی خوش  کم کم داره ترشیده میشه ،

عجیب است که شهین مثل قبل  همانند اسفند روی اتش نشده تا سراسیمه بیدار شود و جارو را در دست بگیرد و تند تند کارهای عقب مانده را انجام دهد ....

خانم اقا با کمی مکث و تردید گفت؛    صدامو میشنوی شهین؟ 

سکوت.......

پیرزن که چشمانش نمیبیند تمام حواسش به عمق سکوت خانه جلب شده ، صدای افتادن برگ خشکی دیگر و نشستنش بر سنگ فرش حیاط بزرگ خانه  تنها صدای موجود در ان لحظات است که  به لطف گوشهای حساس و حواس جمع پیرزن  جلب توجه میکند ،  سکوت و سکوت ، چکه های ممتد و  گاهوبیگاه قطرات اب از فواره ی خاموش در اب حوض  ،  و مجدد سکوت سنگینی که فضا  را تصایب نموده ،  پیرزن با عصایش پایین پلکان ایوان مستاجرش را لمس میکند تا عصایش به کفش های پاشنه بلند شهین برخورد میکند و او خاطر جمع میشود که شهین جایی نرفته و درون اتاقش خواب است .  او با عصایش کمی درب اتاق را هول میدهد بلکه صدایش واضح تر بگوش دخترک خواب سنگین برسد و یا که شاید با ورود نور به اتاق کوچک  و بی پنجره     او ناگزیر ناچار به بیدار شدن شود.  پیرزن سولفه ای معنادا میکند و با کنایه ادامه میدهد و بلند بلند به درب میگوید تا دیوار بشنود   ؛ 

  این خونه توش ادم زنده نداره تا غروب به غروب برقش رو روشن کنه ؟  این خونه با این همه اتاق و ایوان و حوض و درختاش بی
صاحب و متروکه ست ؟ این خونه توش زندگی جریان نداره؟ یا که لابد توش ادم زنده نداره؟  این خونه نون خور نداره؟ اگه داره پس چرا دستای نون بیار نداره !؟  این خونه حیاط و حوض نداره؟ این همه درخت  برگ خشک نداره؟ اگه داره پس چرا حیاطش نیاز به اب و جارو نداره؟..این خونه دختر نداره؟ ..   .... ........

       سکوت طولانی تر از انی شد که پیرزن حرفهایش را ادامه دهد زیرا سابقه نداشت هرگز این همه پرسش های طعنه امیزش بی جواب بماند ، معمولا شهین در همان چند جمله ی ابتدایی بیدار میشد و دستپاچه روسری سر میکرد و با حالتی معصومانه تکیه بر چارچوب چوبی درب اتاق زده و میگفت؛    چرا نداره؟ خوبشم داره ، اما دخترش طالع خوش نداره ، جهیزیه نداره ،    خواستگار داره ولی شانس نداره . شایدم بقول شما قلبش صاف نیست و شیشه خورده قاطیش داره ، یاکه چشم حسود و سق سیاه و قدم بد شوگون داره ، هرجا میرم پشت سرم همه اسفند روی اتیش دارن ، صدقه واسه دادن دارن تا رفع بلا بشه ، بی بختی ازشون دور بشه . تا چشم حسودا کور بشه .  و....    

  شهین با پر حرفی هایش معروف است و این سکوت سنگین و کلاغ بروی بوم با قارقارهایش  سبب نگرانی پیرزن صاحبخانه شده ،  این بساط هر صبح است که خانم اقا بیاید و شهین را با سوالات کنایه امیز  سر به سر بگذارد ، ولی اینبار هیچ جوابی شنیده نشد و فقط خاطره ای از حضور شهین در خاطر پیرزن مرور شد ،  چنین سکوتی به گوشهای پیرزن مصداق وقوع یک پیش امد و یا تعبیری از یک بلای اسمانی ست ، خواب های اشفته و نجوای روح درونش  همگی همچون فوران اتش فشانی در احوال و احساساتش بودند که  سبب دلواپسی و نگرانی صد چندان او میشدند.   

پیرزن صدای زنگ تلفن را شنید و دلش هری ریخت ، لنگ لنگان رفت تا لحظات اخر به پای گوشی رسید ، صدای زجه و شیون ،  انسوی خط  زن میانسالی  گفت:  الو ، خانم اقا ....؟ الو....  خانم اقا خودتی؟  

خانم اقا گفت؛   بلا به دور ، خودمم  ، چی شده؟ شما؟ 

_ من  کارگر خانم ملکی اینام ،  پرستار نوه شون هستم ،‌‌  زنگ زدم  بگم که  قرار خواستگاری امشب به هم خورده .  داماد نشده بود بنده ی خدا  که رفت خونه ی قبر ، 

خانم اقا گفت :  چی شده؟ مگه چی شده؟ 

  :   پسر خانم ملکی  رو  کشتن و انداختن سمت کوره های اجر پزی   .‌ ماشین یکی از مشتری های صافکاری رو‌ بی اجازه برداشته بود که  دیروز صبح بیاد سمت کوچه شما و  مستاجر تون رو قبل از خواستگاری  یک نظر ببینه گذری  .مثل اینکه  شهین خانم‌ رو سر صبحی دیده که رفته نانوایی  و  خدابیامرز خیلی هم خوشش اومده بود ، برگشته رفته صافکاری و واسه اوستاش تعریف کرده که شهین رو گذری دیده و از قضا خیلی  خوشگل و خانم بود،  و بعدش تا دم ظهری همون ماشین رو بتونه کاری کرده و ماشین رو بیخبر برداشته رفته ، و نیومده ،  الانم خبر رسید که جسدش رو با دستای بسته پیدا کردن که خارج شهر افتاده بوده و‌ رگ گردنش هم زده بودن و لخت مادرزاد سمت کوره های اجرپزی رها کرده بودنش.  الان اینجا همه دارن واسه تسلیت زنگ میزنن و پشت خطی داررررررر   بیب بیب   بیب

خانم اقا به یاد حرفهای شهین افتاد و گوشی را گذاشت و بی اختیار جملات شهین یک به یک در ذهنش مرور شد  ، همان حرفهایی که با
لهجه ی روستایی اش در همه حالی نقل میکرد  چه حین شستن رخت چرکها درون تشت اب و نشسته بروی کتل چوبی و یا دور سفره و هنگام پاک کردن سبزی واسه اش نذری ،  و یا حین امدن به خانه با نان سنگکی در دست و همقدم با  همسایه ای ناشناس و هممسیر  ، برایش فرقی نداشت ، در همه حال میگفت که؛ 

      من طالع ام  بد و  نحس در اومده ، وگرنه که سرخور نمیشدم که! میشدم؟ خب معلومه که سرخورم ،  وگرنه سر زا و دنیا اومدنم که  مادرم نمیمرد ، میمیرد؟  خب معلومه که ناف منو با  کمک عزراییل بریدن ، کافیه کسی با من همراه ، همدل ، همقدم و هم پیاله بشه ،  فاتحه اش خونده ست ،  من  رفتم کلاس اول ، البته زمان ما اونجا هنوز شهر نبود ، البته هنوزشم نیست ، واسه خاطر همین  من مادارزه (مدرسه) نرفتم که.  من فرستادن برم  مکتب خانه .  تا رفتم سر یک هفته ی اول  ملاباشی (معلم) سقط شد ، فوت کرد و مرد . بعدها گفتن که انگار  واسه خاطر مسمومیت بود و یکی چیزخورش کرده بود ،   من خوشحال بودم  ک مرده  چون همش دعوا میکرد و  حتی بیگاری میکشید ازمون ،  یکباری هم از شیطنت دمب مارمولک انداخته بودم توی قوری اش .   خخخخ   فکرشو بکن   واقعا خنده ناکه . (خنده اوره)  خب من دیگه خیلی حرف زدم  بهتره لال بشم ، وگرنه ممکنه ماجرای مرگ ناپدری ام رو لو بدم .    شاید از خودتون بپرسید  اگه مادرم  سر  زا    سقط شد و از دنیا رفت  پس  چطور ناپدری   داشتم ،  خب  قصه اش مفصله ،   من مادرم که منو شکم داشت  هنوز مجرد بود ،  توی روستای ما مد هستش ،  واسه همین خاطرم هست که  بعد ازدواج اول رسم رسومه که زنشون رو میبرن مشهد و اب  توبه میریزن سرشون و بعد بر میگردن تازه میرن ماهه اسد (عسل) .    خب کجاش بودم؟ اهان داشتم میگفتم براتون ،   قبل اینکه دنیا بیام ،  البته من تنها نیومدماااا    دوتایی اومدیم ، خودم و داداشم ،  البته اسمش داداش هست  اما
درحقیقت  زیاد هم داداش  محسوب نمیشه ، بیشتر شبیه یه خواهره از نظر من ،   عاشق بازیگری و تیاتر و از اینجور  جنگولک بازیهاس ،   خیلی جلفه ،  خانم اقا  دیدتش ، البته چشماش که سو نداره ، ولی صداشو  شنیده

چون‌ اولش اون اومده بو د اینجا خونه اجا ره کنه و شنید‌ خانم اقا دنبال یه دختر مجرد میگرده  و اومدش به من گفت .  البته از وقتی اومدم اینجا دیگه ندیدمش چون خانم اقا میگه  هرچقدر من ساده لوح و پخمه‍ و  شیرین عقلم  ، اون‌ .دریده و هفت خطه. اسمش شاهین هست . یه باری شنیده بودم تاتر خیابانی بازی میکرده‌  و‌ نقش یه‌‌ زن رو داشتش بازی میکرد که پلیس ها به جرم مبدل پوشی گرفتنش و صد تا سرقت هم انداختن‌ گردنش و رفت زندان . دیگه ندیدم و نشنیدم ازش . شاید رفته خارج یا شای‌‌د دورتر ، امریکا مثلا.  یا باز دور تر مثلا ‍ اونجاهایی ک همه دم ساحل لختو پتی دراز میشن و یکی پشتش رو پوماد ضد زنگ یا پیروکسیکام میمالن ، اونجا......

خانم اقا غرق در مرور افکارش است که صدای بسته شدن درب خانه رشته ی افکارش را نخ کش میکند  ،با‌د درب باز زیر خانه را به‌ هم. کوبیده ،  اما درب چطور باز شده ؟ کلیدش که تنها دست شهین بود ، پیرزن ارام به سمت زیر زمین میرود ، دو پله پایین تر ، عصایش به یک جفت کتانی مردانه میخورد ،  انها را برداشته و با حس لمسایی و اندازه ی تقریبی یک وجب دستش ، درمیابد که این میتواند برای شهین باشد  ، ارام با عصایش چند ضربه به درب میزند ، شهین را صدا میکند؛   شهین؟  شهین جان؟ دخترم؟ تو اینجا چرا قایم شدی؟ نکنه خبر مرگ خواستگارت رو شنیدی ؟ خب عمرش به دنیا نبود ، این نشد یکی دیگه ، چه فراوانه خواستگار .  راستش  رو بخوای  خدابیامرز زیاد اهل خانه و خانواده هم نبود ، خانم مرادی میخواست زنش بده بلکه سر به راه بیاد‌. 
شهین چرا ساکتی؟ ذلیل مرده‌  منو نگران میکنه این سکوتت.  

خانم اقا کورمال کورمال اطراف را لمس میکند ، صدای زنگ گوشی موبایلی غریبه درون زیر زمین سکوت را میشکند و خانم اقا دلش هری میریزد ،  ارام ارام دستش را بر سطح صاف میز قدیمی  پیش میبرد تا دستش به گوشی موبایل میرسد ، اما گوشی قطع میشود ، از طرفی هم خانم اقا هیچ نمیداند نحوه پاسخ دادن گوشی های موبایل لمسی چگونه است ،  او گوشی را در دست دارد که صدای درب حیاط و فشردن زنگ خانه با عجله و شتابزده ،  ظاهرا اتفاقی افتاده ، خانم اقا حین برگشت سمت درب زیر زمین  پایش به شی غریبی میخورد ،  خم میشود انرا برمیدارد ،  او  صدای پریدن شخصی از دیوار خانه به داخل را به وضوح تشخیص میدهد ،  کسی درب را برای باقی نفرات باز میکند و چندین سرباز و افسر پلیس مثل مور و ملخ یورش میاورند داخل حیاط خانه و شروع به تفتیش تک تک اتاق ها میکنند ، پیر زن ارام ارام و با نفسهایی که از شدت ترس به شماره افتاده  از پلکان بالا می اید و لبه ی باریک حوض مینشیند ، اولین چیزی که توجهش را جلب میکند  خیس شدن دامنش است ، ان هم از اب لبریز شده ی حوض ،     خانم اقا بهتر از هر کسی میداند که محال ممکن است اب از لبه ی حوضچه ی بزرگ لبریز شود زیرا  فواره و شیر اب نزدیک به حوض هردو خراب و بسته هستند و  سرریز شدن اب حوض تنها به یک معناست.....

شهین داخل حوض از خونریزی ضربات چاقو جان داده و ساعتهاست مرده .  

خانم اقا باورش نمیشود ،   دنیا روی سرش اوار میشود وقتی میفهمد که شخص داخل حوض یک مرد ۳۵ ساله است و از همه بدتر  او چاقویی را در دست دارد که با ان مقتول به قتل رسیده ،  و وقتی
ماموران دایره ی قتل  موبایل پسر مرحوم و بقتل رسیده ی خانم مرادی را ردیابی میکنند  به خانه ی خانم اقا  میرسند و وارد خانه میشوند ، قبلش نیز  خودروی شاسی بلند مقتول را دم کوچه ی بن بست  میابند ،  حال گوشی موبایل  در دستان لرزان خانم اقاست و در دست دیگرش نیز الت قتاله ی یک مقتول جدید و ناشناس و سری کچل و صورتی تراشیده و زنجیر طلای پسر مرادی نیز در گردنش .   خانم اقا جا به جا سکته ی قلبی میکند و پیش از پاسخ دادن به سوالات بازجوی پرونده  فوت میشود .  

شهین ساده لوح و خوش قلب نیز متواری و مفقود است و هیچگاه کسی از وی ردپایی نخواهد یافت .    

هویت جسد درون حوض نیز در هاله ای از ابهام ماند . 

تنها گمانه زنی  این نظریه بود که شاهین برادر دوقلو و ناخلف شهین  خواستگار خواهرش را کشته و به خارج از شهر انتقال داده  و خانم اقا نیز در حمایت از شهین حین درگیری ان دو با یکدیگر ،  از شهین دفاع نموده و شاهین را بقتل رسانیده .  ولی بعد از تحقیقات مشخص میشود که جسد فرد درون حوض  مردی با نام عبدالله و از مجرمین سابقه دار میباشد .   

  شما  چه فکر میکنید؟  اسم قاتل بارها در داستان گفته شده و تمام  حقیقت ماجرا بسیار ساده بوده  و  داستان از یک روز قبل را مرور میکنیم تا بهتر متوجه ی ماجرا شوید.  

____________

یکروز قبل  

صبح  زود 

خانم اقا صبح اللطلوع بر سر ایوان شهین رفته و میگوید؛ 

این خونه به این بزرگی  دختر نداره؟  یا که دخترش از این هپلی هاست که یلخی و شلخته و بی هنر بار اومدن  و کمرشون خم نمیشه حیاط خونه رو جارو بزنن.   این خونه دختر دم بخت نداره؟   اگه داره پس چرا خواستگار نداره؟  این خونه پشت درب چوبی و بزرگش قدیم قدیما خواستگار صف میکشید  ، الان چی؟  دخترش رو ترشی گذاشتن ؟  

سپس با عصایش چند ضربه به درب نیمه باز اتاق مستاجر زد و گفت ؛  اهای دخترک ور پریده ، مگه با تو نیستم؟ نکنه چوب پنبه توی گوشت کردی , ها؟   پا شو ببینم ، پاشو بیا بشین کارت دارم ،   مگه قرارمون روز اول  که بیای اینجا این نبود که بجای کرایه خونه  میبایست هر شب قبل اذان چراغ دم درب خونه رو روشن کنی ، صبح نون بگیری و بیاری ،  حیاط رو جاروب کنی؟  بیا ببین بیست و سه تا برگ خشک جمع کردم اوردم برات ,  گلدون شمعدانی ها رو چرا دم ظهری و زیر افتاب اب میدی؟ مگه نمیدونی میسوزه ؟  خسته نشدم از بی ملاحظه گی هات ، بلکه دیگه صبرم تموم شده ،  و بایستی فکر خونه واسه خودت باشی ،   یک هفته هم بهت .....

     صدای درب چوبی حیاط  ،حرفهای پیرزن را نیمه کاره گذاشت ،  مستاجرش با نان سنگک  از نانوایی برگشته بود   طبق معمول  با زبان چرب و رفتار صمیمی اش شروع به بلبل زبانی کرد و از همان ابتدا شروع به شعر خواندن برای پیرزن کرد و گفت؛ 

     پشت در و ننداختی ننه، با خوبو بدم ساختی ننه ،  قربون بوی پیرهنت ،   بی بی گل فدات بشم  ، دل شده رسوای غمت ،  بی بی گل فدات بشم ، بی تو دلم پر از غمه ، بیبی گل یکی از این روزا  میبینی که شکستم بی بی گل ،  بیبیگل چرا منو دوست نداشتی بیبی گل    ،   بیبی گل  فدات بشم ، میبینی بی تو چه تنهام بیبی گل ،   تو که منو دوست نداشتی بیبی گل ، ،  یکی از همین روزا  میبینی شکستم بیبی گل ،   

دخترک میرود و یک نان را درون سفره ی پیرزن میگذارد و باز میگردد و نزد پیرزن مینشیند  چشمانش به برگ خشک ها که می افتد  از رو نمیرود و میگوید :  

      وااا   همین دیشب حیاط رو جارو زدما ، ببین باز چقدر برگ خشک افتاده و باد زده اورده روی ایوان من....

پیرزن با لحن پر مهرش میپرسد؛  باد زده اورده نه؟ یه بادی بهت نشون بدم که....

دقایقی بعد  

دخترک حیاط را اب جارو کرده ،گلدانها را اب داده و  لامپ سوخته سردری را تعویض میکند و میپرسد؛   دیگه چی کنم؟ شما جون بخواه.

_پیرزن : بیا بشین باهات حرف دارم ،     شهین چند سالته ؟.

شهین  ؛  سی و پنج سال

_  چند ساله منو میشناسی؟

  شش سال

_ تا الان از من بدی دیدی ؟ 

بله .....    چی؟ چی گفتم؟  نه!....  حواسم نبود ،   نه ،  البته که ندیدم ،  مگه که  کور  باشم  ببینم.    چی گفتم؟  نه! هول شدم بخدا ، میشه سوالتون رو از ابتداش بپرسید ؟!.... 

   _ تا الان از من بدی دیدی؟ 

 نه، خانم اقا، شما نور چشم محله ای ، شما تاج سر همه هستی، شما بزرگ مایی ، شما گیس سفید و خردمند این گذری ، شما دستت به خیره ، قلبت از طلا ست  ،  نفس گرم و صدای دلنشینت پر از صفاست ،  رسمت  سخاوتمندی  و اسمت باوفاست ، ، فکرت پی خیر ،  شما کوه نور.... (پیرزن حرفهایش را قطع کرد و گفت) 

   تا حالا فکر کردی اگه یه روز غروبی بیای خونه و ببینی چراغم خاموشه  باید چکاری کنی؟ به کی پناه ببری؟ نکنه  یکی از همین روزا بیای و من چراغم روشن نباشه و باز بی خانمان و دربه در بشی. 

شهین بی انکه متوجه ی منظور خانم اقا شده باشد با ساده لوحی گفت ؛

  زکی ،   خب این که غم نداره ، خودم یه توک پا میام روی ایوانت و کلید برق رو روشن میکنم .   همین بود مشکلت؟ خب اینکه کاری نداره ،  صبح هم قبل رفتن نانوایی خودم خاموش میکنم. 

خانم اقا گفت:   شهین این خول بازی هات تمومی نداره؟   دخترک ساده و هپلی  ، من افتاب لب بومم ‌  ، بعد من این خونه میرسه  به  خیریه ،  اون وقت چه خاکی میخوای سرت کنی ؟ کی رو داری بری پیشش ؟  

    شهین گفت ؛  نگران نباش ، یه فکری میکنم خودم ، خدا بزرگه ،   شما اصلا نگران این بابت نباش ، خیالت راحت راحت باشه ، نهایتن یا به کسی نمیگم که شما  مردی  تا  یه وقت خیریه نیاد و منو   بندازه بیرون و یا اخرین مرحله اش خب میرم دنبال شاهین ، خان داداشم . 

خانم اقا گفت:  اخه  خداااا   این دختر چرا اینقدر  تور و  شیرین عقل بازی در میاره ‌       .  مگه صد بار نگفتم مبادا هرگز سمت اون برادر  دیوث و  کلاهبردارت بری ،        

شهین؛   چرا  خانم اقا؟  چی شده؟ باز کسی پشت سرم  دروغ گفته و  شما پشیمون شدی که چرا  بهم یه چشمه اتاق مجانی  اجاره دادی ؟ خب باشه من کرایه این ماه رو میدم  ببین چهار تا پنجاه هزار تومنی هم الان با خودم همراه دارم . میخوای بدم بهت . شاید کمتر قرقر بزنی ‌  چیکار کنم  تا شما بهونه گیری نکنید . 

خانم اقا ؛   اخه دخترجون چرت پرت چیه میگی ،  وقتی من میگم  افتاب لب بومم و اگه بمیرم  تکلیفت چی میشه؟  تو نباید این جوابا  رو بدی ، بایستی بگی  خدا نکنه ، زبانم لال بشه ، خدا اون روز رو نیاره ،  خدا  بهت ۱۲۰ سال عمر با عزت بده  

شهین با دستپاچگی  روسری اش را زیر گلویش با بغض گره زد و گفت :  خدا اون روز رو مزارع خانم اقاجون ، انشالله خدا به عزت ۱۲۰ تا سال
عمر بده .  الهی سایه ات زیر سر ما باشه 

پیرزن:   نه، الهی زیر سایه ی شما باشیم.  

شهین:  الهی توی سایه زیر شما باشیم ‌ .  

پیرزن از فرط عصبانیت  چند صلوات زیر لب فرستاد و  کمی شیطان را لعنت کرد ،  در همین حین  شهین مشغول جویدن ناخنش بود و به نقطه ای نامعلوم سوی تیرک چوبی ایوان خیره مانده بود که گفت ؛    حالا این عزت که میگید کی هستش؟  خواستگار جدیده ؟  

خانم اقا گفت؛   تقصیر نداری که ،  از بچگی مادر بالا سرت نبوده

  شهین :   بالای سرم؟  نه ، من نمیدونم کجام واستاده بود ، ولی هرچی بود زودی فوت شدش و مرد.  همون هفته های اولی مرگید، یعنی مردید.  نه!  منظورم این بود که  مردن کرد . 

خانم اقا :  خدا بیامرزتش ،   

کمی سکوت معنادار و سپس خانم اقا با حالتی متعجب و متفکر پرسید؛   تو که گفته بودی  داداشت شاهین کوچیک تره  ازت ،        چطوری ممکنه اونوقت؟   

شهین :  به سختی .  یعنی اینکه  اولش من  بعد چون دوقلو بود  بچه هاش ، یعنی بچه ها که نه،  منظورم  من و شهین بود .  نه,  

 خانم اقا گفت :  ادم درست درمون که بالا سرت نبوده تا چیزی یاد
بگیری ،      ایراد نداره ،  عین مال  ، ظاهر و باطن  همینی.  بهتر شد که دوباره یادم اوردی که چقدر کم سیاست و سادهی ،  کاریش نمیشه کرد ، به خانم سادات هم واقعیت رو میگم  ،   اصلا اینجوری بهتر شد ، چون صحبت یک عمر زندگیه، شوخی که نیست ،   این وسط کار غلط رو من داشتم میکردم که  راجع بهت کلی  تعریف تمجید های الکی و بزرگنمایی کرده بودم ،  اگه حقیقت رو بگم بهتره .  لااقل مث دفعه قبل    نمیشه  تا  ابروریزی بشه

شهین که گیج شده میپرسد؛    خانم سادات کیه؟ دفعه قبل چیه؟  

خانم اقا گفت؛   مگه یاد نداری پارسال روزی که خانم سادات با شوهر و خانواده اش اومده بودن اینجا خواستگاری  و تو  موقع چای اوردن چه ابروریزی کردی

شهین  با دهانی نیمه باز و متعجب گفت؛ مگه  اونا اومده بودن خواستگاری؟  خب من چای اوردم  ، هم داغ بود  هم لیوانی ، تازه واسه هر کدوم یکی یه دونه  جداگانه چای کیسه ای گذاشته بودم  توی نعلبکی .  چه ابروریزی؟

خانم اقا :   اره جون عمه ات.   خیال کردی چون چشمام سو نداره  و نمیبینم   پس  دیگه نمیفهمم و یا به گوشم نمیرسه؟   خوب خبر دارم چه دسته گلی به اب دادی

شهین:  وا؟  بخدا نمیدونستم باید بهش اب بدم ،  در ضمن دسته گل که  دست  من نبود   ، دست شوهر خانم سادات بود  . 

خانم اقا؛  اون گل رو نمیگم‌   .   اونو میگم که  حین ورود به اتاق با
سینی بزرگ چای   گفتی؛  یالله  ،  کی چای میخوره؟ بعدشم با پات درب چوبی اتاق رو باز کردی و وقتی رسیدی داخل اتاق ، با کمرت درب رو هول دادی  بستی .

شهین که یادش امده و از مرور خاطره ان روز  به سر شوق امده   ساده لوحانه و پر شوق میگوید؛   اره ، اره  الان یادم افتاد ،    شما چه خوب  یادته  .  بعد پرسیدم که  شام اگه قراره واستن  زودتر بگن تا من بیشتر نان بگیرم.....

صدای زنگ اونگ دار خانه راس ساعت هشت صبح را اعلام میکند و شهین میگوید:  وااای  دیرم شد ،   فعلا نمیر تا برم سر کار بیام .   الهی صد و بیست سال عزت رو بکنی عمر سالم و سایه ات زیر ما باشه و الهی امین الهی امین ،   من برم بوس بوس 

چند ساعت بعد  

حاشیه تهران 

  تاکسی ترمز کرد و دخترک با کمی تردید سوار شد . راننده با لحن محترمانه ای پرسید:  تا کجا تشریف میبرید ؟ چون من تا شاطره بیشتر نمیرم. 

دخترک با ته لهجه ای غریب پرسید :  اونجا ک گفتید نزدیک  به تهرانه؟ 

راننده نگاهی در اینه انداخت و  گفت:   جاده ساوه  بهش میگن ، ولی بین مسیر تهران و اسلامشهره. 

دخترک با تعجب گفت؛  وااا؟ مگه اسلام دین و ایمون نبود؟ الان شهر شده؟  من تا اخر خط پیاده میشم. میخوام برم تهرون. خیابون افریقا  

دقایقی بعد راننده پرسید؛  از روستا میای نه؟  

دخترک با صدایی خشدار و ادا اطواری غیر طبیعی گفت؛   اره ، هیچ کجا بلد نیستم . اسمم شهلاست. بهم میگن شهلا توره . .  خیلی روزه توی جاده دارم میام ، کلی ماشین های جور واجور نشستم ، حتی از اون ماشین گنده ها که پشتش سنگ میریزن   از همونا هم نشستم‌ ،   اتوبوس نشستم ولی گفت  بلیط ، من نداشتم ، گفت پول بلیط ، من نداشتم ‌ . پیاده ام کرد.  

راننده گفت؛ بی پول تصمیم گرفتی از روستا پا بشی بری خیابون افریقا ؟ مگه کلاقرمزی هستی؟  کی رو داری خیابون افریقا ؟ 

دخترک ؛  خب  اولش پول نداشتم ولی هر ماشینی نشستم   اخرش بهم پول دادن  و  پیاده ام کردن .  البته مفتی مفتی که پول ندادن  بهم .      اگه دارم میرم تهران  واسه وصیت خانم اقا بود دم مرگش .  بهم گفت برو دنبال ارزوهات .   

راننده ؛ لابد میخوای بازیگر بشی؟ عکست رو سر پرده ی سینما بزنن . درست میگم؟

دخترک ؛   نه، من ک سواد ندارم .   میخوام برم سفارت . برم خارج ....   سبک سفر میکنم ،فقط یه کلیپس اضافه اوردم با خودم  اگه موهام بلند شد بعدا کلیپس بزنم .    

راننده پوزخندی زد و پرسید؛  به کدوم کشور میخوای بری؟  

دخترک ؛   فعلا تصمیم نگرفتم  میخوام برم دور دورا   که دم ساحل  لخت دراز میکشن  یکی ماساژشون بده     اسمشو نمیدونم  ولی می دونم  دوره  ، سمت خارج نیست ، امریکا یا شاید ...    راننده بی انکه توجهی کند  نگاهش به ایینه بغل   گفت ؛ 

گمونم شاسی بلند مشکیه داره تعقیب میکنه مارو ، همش نور بالا میزنه .  اشنای شماست

دخترک نگاهی کرد و گفت ؛   اشنا که نیست   ولی خب وقت زیاده  اشنا  میشیم.   

راننده پایش را روی ترمز گذاشت زد بغل و گفت ؛   بفرما ، پیاده شو، کرایه ام نمیخوام، خیر پیش.  مراقب باش و عاقلانه سمت ارزوهات برو.

دخترک لحظه ی پیاده شدن لبخندی معنادار زد و چهار اسکناس پنجاه هزار تومنی  گذاشت روی جعبه کنسول  راننده و با صدایی خشدار و پسرانه  گفت ؛   نون دلت رو خوردی .

 دقایقی یعد درون ماشینی شاسی بلند 

راننده :   کجا میری این وقت روز؟ 

دخترک با تغییر لحنی عجیب و عشوه گفت ؛   شما کجا میری جونی؟ 

راننده با نگاهی هیز و دندان هایی تیز کرده گفت :  من میرم بالا بالاها    شما هم میای؟ 

دخترک گفت:  بریم عزیزم . شما چقدر توپول بامزه ای . سبزه ای با نمک .  چه ماشین شیکی داری ...

نیم ساعت بعد  ، سمت کوره های اجر پزی ....

 راننده را با دستانی از پشت بسته شده و رگی بریده شده و گردنی خونی با لوکنت گفته بود؛   خ خ خواستگاری.....

و   ، از ماشین بیرون انداخته شد    و پسرک درحالیکه ماتیکش را با پشت دست پاک میکرد ، گفت  ؛  چوب دلت رو خوردی . 

سپس  زد به دل جاده و همراه کیف پول و موبایل 

سر شب بود که سر گاراژ مالخر ها  با شخصی درگیر و زخمی شده بود و به خانه بازگشت تا در زیر زمین دوا گلی و بتادین را بردارد و چاقو را از پایش بیرون بیاورد ، اما به محض خارج کردن چاقو ، خونریزی شروع شده و او از شدت خونریزی جان داده بود ....

00/03/06







 

     پایان
    بدایه نویسی از شهروز براری صیقلانی
    فن پیج  کانون نویسندگان گیل
   هنرکده سروش
    کارگاه داستان نویسی خلاق
    دیماه ۱۳۹۹    گیلان   رشت _ فرهنگ سمت پل عراق سمت راست  هنرکده سروش  
       ۰۹۳۰۸۷۶۲۰۲۸